على اكبر دهخدا
991
امثال و حكم ( فارسى )
سنگ انداز كردن . در قديم روز آخر شعبان شراب بافراط مىخوردهاند و آن را سنگانداز مىگفتهاند امروز هم كلوخاندازان بمعنى بافراط غذاى لذيذ خوردن در آن روز است . مى برغبت نوش و سنگانداز كن با دوستان * زانكه گردون كرد جان دشمنانرا سنگسار . مسعود سعد . سنگ بجاى خودش سنگين است . رجوع به : سبكسر سبكتر درافتد . . . ، شود سنگ بدر بسته ميآيد . نظير : هرجا سنگ است بپاى لنگ است . ماده بعضو ضعيف ميريزد . گر در همه شهر يك سر نيشتر است * در پاى كسى رود كه درويشتر است . سنگ بدگوهر اگر كاسهء زرين شكند * قيمت سنگ نيفزايد و زر كم نشود . ( گر خردمند ز اوباش جفائى بيند * تا دل خويش نيازارد و درهم نشود . . . ) سعدى . سنگ بر بارهء حصار مزن * كه بود كز حصار سنگ آيد . سعدى . سنگ بر دست و مار بر سنگ * خيرهرائى بود قياس و درنگ . سنگ بر دل نهادن . صبر و شكيبائى كردن . هركه دل بر چون تو دلدارى نهد * سنگ بر دل بىتو بسيارى نهد . انورى . سنگ بر دندان آمدن . بر خلاف ميل جوابى موجه و مسكت شنيدن . تمثل : دستور را از اين سخن سنگى عجب بر دندان آمد و از غيظ حالت آتش غضبش لهبى برآورد . مرزباننامه نظير : جواب دندانشكن شنيدن . سنگ بر سبو زدن . با احتمال ضرر و خطرى آزمون كردن . تمثل : و گفتند فردا سنگ بسبو خواهيم زد تا چه پديد آيد هرچند سود ندارد . ابو الفضل بيهقى . سنگ بر قنديل زدن . سنگ بر قنديل كسى زدن . سنگ بر قنديلش افتادن . تمثل : سنگ بر قنديلها زد تا بهنگام صلاح * جان ما را از خرد عريان مادرزاد كرد . سنائى سنگ در قنديل طالب علم عالمجوى كوب * چنك در فتراك صاحب درد دردى خوار زن . سنائى ساقيا منگر بدان كين مى همى از پردلى * سنگ بر قنديل عقل بد دل رعنا زند . سنائى بىعمل عزل ديد بر بالين * بىگنه سنگ يافت بر قنديل . ابو الفرج رونى نيست سنگم بنزد كس كه مرا * سنگها زد زمانه بر قنديل . انورى . كوه اگر حلم ترا نام برد بىتعظيم * ابر اگر دست ترا ياد كند بىتجليل كوه را زلزله چون كيك فتد درباره * ابر را صاعقه چون سنگ فتد در قنديل . انورى . سنگ برود خانهء خدا انداخته . بمزاح و انكار ، گناهى بزرگ مرتكب نشده است . سنگ بزرگ برداشتن نشانهء نزدن است . سنگ بفكن چو يافتى ياقوت * ( مگذر از حكم آية الكرسى . . . ) سنائى . سنگ به از گوهر نايافته . نيما .